تبلیغات در اینترنتclose
حکایت آموزنده ی پرنده نصیحتگو
تغییر نام کاربری
بازارچه

حمایت از ساسان اس ام اس


اطلاعیه ها


سیستم جدید سیستم جدید انجمن ساسان اس ام اس (بررسی مشکلات اولیه)
چت روم .....چت روم انجمن بزرگ ساسانــــ اســــ امــــ اســــ.....
+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج:
  1. Top | 138

    محل سکونت
    اهواز
    نوشته ها
    23433
    نمایش سایر مشخصات

    موضوع حکایت آموزنده ی پرنده نصیحتگو



    یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:

    پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.

    مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست..

    گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور.برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.

    پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت : ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متاسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.

    مرد شگارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد.

    پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟

    پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح ! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟

    مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.

    پرنده گفت : آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم.

    پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.

    گردآوری: ساسان اس ام اس

    منبع: داستان های مثنوی معنوی



+ پاسخ به موضوع
<-PostPage->



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


collapse

تاپیک های مرتبط

[Post_Last_User] post_new [Post_Title]
برو بالا